شعر داستان احساسات خلاصه قاطی پاتی
گاه نمی دانم چه پیامی را بهانه کنم تااز حال انکه تمام وجودمه اگاه شوم این بار دلتنگی را بهانه کردم فردا را چه کنم —-
در ساحل زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم ..جای پای من و خدا به سخت ترین لحظات که رسیدم فقط یک رد پا دیدم . گفتم خدا یا مرا در سخت ترین شرایط رها کردی.ندا امد ..تو را در سخت ترین شرایط به دوش کشیدم
فقط به عشق خدایی که جهنمش زیبا تر از دنیایی که ادم ها واست جهنم کرده اند زنده ام …لاله
نیازمندی که به تو روی اورده فرستاده خداست کسی که از کمک کردن به او دریغ کند از رهمت خدا بی نصیب است .حضرت علی علیه السلام
خیلی وقتا میشه ما دم از کمک کردن به دیگران می زنیم اما دریغ از یک کمک کوچک هر چند که از عهده ان کمک بر می اییم اما حیف از عمری که به نابودی کشیده شد و از ان استفاده نکردیم
این روز ها عجیب دلم گرفته هم از خودم هم از گذشته ام هم اینده ای که قرار است بسازم
امروز من اینده تو میشود
بهش که فکر میکردم نمی فهمیدم منضورش چی هست اما امروز ان را درک کردم همان گونه که قران تاکید کرد عبرت بگیرید تا مایه عبرت دیگران نشوید گاهی اوقات افکارم مجال یادگیری بیشتر برایم نمی گذارند تا جایی که از دست خودم کلافه میشوم اما راه برگشتی وجود ندارید تا جایی که باید بنویسم تا افکارم متلاشی شود هر چند که الکی شروع کنم به نوشتن هر چند که یک داستان زیبا بسرایم یا یک دروست دروغین در کنار خودم مجسم کنم
گاهی با ارواح سخن بگویم و گاه با لاله ای که هیچ وقت نبود و نخواهد بود .انقدر بد شدم و عصبی که کسانی که دوسم دارند رو حذف کردم از زنگیم تا که تنها باشم و به فکر فرو روم شاید عجیب باشد این رفتارم اما خودم هم نمی دانم چرا این گونه رفتار میکنم و علت این امر چیست و چرا نمی توانم کسی را دوست داشته باشم ..شاید نباید به کسی اجازه بدم که منو بشناسه که بخواد اون بفهمه من این مشکل را دارم .. اونقدری سید را وصف کردم که همه دوست دارند جای سید باشند اما طولی نخواهد کشید که حسادتشان گل میکنه و از سید متنفر میشوند این حرف ها شاید حقیقت نداشته باشه ولی مجبورم بنویسم تا ذهنم ارام شود که بتوانم درس بخوانم شاید یک کلمه هم صحت نداشته باشند اما دوست دارم بنویسم تا راحت شوم
به جای این افکار بهتره یه داستان بنویسم که یه فایده داشته باشه و یه فایده
به چشمتنش نگاه می کردم انگار در این دنیا نبود یا حواسش به این دنیا نبود یا نمی خواست بشنود علی جان حواست کجاست اقا علی کجا داری پرواز میکنی بگو چته . اتفاقی افتاده اما صدایی نشنیدم سکوت کردم شاید لب به سخن بگشاید و پرده از این ماجرا بردارد گفت وقتی کوچک بودم دوست داشتم درس بخوانم و برای خودم مستقل باشم خوب .. الان بهش رسیدم اما یه چیزایی بدست اوردم که ارزش نداشتم با ارامش قبلا تعویض کنم ….